آرین آرین ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

آرین کوچولو عزیز دردونه مامان و بابا

آخرشم نفهمیدم . . .

چند روز پیش قاشق دادم دستت تا غذا بخوری که کشف کنم راست دستی یا چپ دست کشتی منو یه قاشق با دست راست یه قاشق با دست چپ دیدم اینجوری نمیشه بهت ورق و مداد دادم که نقاشی کنی که شاید بفهمم یه بار با دست راست خط کشیدی یه بار با دست چپ آخرشم مامان نفهمید چپ یا راست                    ...
26 مهر 1391

عکسا ی آرین جون در پاساژبوستان

چندروز قبل با خاله ومامانی رفتیم پاساژبوستان برای شما یه ماشین کرایه کردم همچین رانندگی میکردی وفرمون وحرکت میدادی که انگار صد سال رانندگی میکنی قربون پسر بااستعدادم موقع برگشت تو ماشین خاله با خاله نشستی پشت فرمون انقدر برف پاک رو روشن و خاموش کردی واب برف پاک کن رو زدی که بیاو ببین بعدشم رفتیم سراغ فرمون مگه دیگه ول میکردی آخرشم نینی نازم با کلی گریه اومد بغل مامان ...
26 مهر 1391

تولد سپیده جونم

چند روز قبل سپیده دوست دوران دانشگاه مامان بهم زنگ زد وبرای تولدش مارو به همون کافی شاپ قبلی که تولد الهام دوس جونم رو گرفتیم دعوتمون کرد البته این دفعه مهمونیمون خیلی صمیمی تر بود چون فقط الهام سپیده ومامان وعشق مامان یعنی آرین جون بودیم صبح اون روز دوست مامان زهرا زنگ زد که بیاد خونمون وقتی اومد سه تایی رفتیم بیرون که واسه سپیده جون کادو بگیریم و البته واسه خودمون هم  خرید کنیم بعد از دوساعت گشت وگذار موفق به خرید کادو شدیم و برگشتیم خونه وناهار خوردیم و شمارو حمام کردیم ساعتای 5:30 آماده شدیم که بریم کافی شاپ که زهرا و آقای خواستگارش مارو زحمت کشیدن ورسوندن به مقصدمون از اونا خداحافظی کردیم وبا سپیده والهام رفتیم کافی...
26 مهر 1391

آرین عسل مامان وهفته ای که گذشت

سلام عشق مامان .عزیزترینم از اتفاقات آخر هفته قبل واین هفته میخوام برات بگم ببخشید که اینجوری برات خاطراتت رو مینویسم آخه اگه هرروز بخوام برات بنویسم فرصت کمتری میتونم باتوسپری کنم وبه توبرسم بخاطر همین ترجیح دادم که هفته ای یک شب بطور خلاصه تااونجایی که میتونم وفراموشم نشه خاطراتت رو ثبت کنم که بعدا ازخوندشون لذت ببری.آخر هفته قبل یعنی جمعه بابابا سه تایی برای شام رفتیم بیرون و توهم کلی کیف کردی ویه عالمه شلوغ کاری وهرچیرو هم که خواستی بهم ریختی والبته برای شما یه سوپ جوسفارش دادیم که خیلی خوشت اومد همراهش هم یه لیمو ترش خوردی که الهی من فدات بشم که ریخت وقیافت این شکلی شد.          &nbs...
26 مهر 1391

فرحزاد

دیروز ظهر عزیز مامان رفتیم حمام بعد از حمام شیر خوردی و حسابی خوابت گرفته بود بخاطره همین خوابوندمت بعد از ظهر خاله بهار زنگ زد که میخوان با خاله ها برن فرحزاد به ماهم گفت که بریم اولش بخاطر اینکه برده بودمت خمام مردد بودم ولی بعدش قبول کردم که بریم ساعت 6 یا 6:30 بو که خاله ها اومدن دنبالمون شما خواب بودی وقتی از در رفتیم بیرون ولی به محض اینکه رفتیم تو ماشین خاله از خواب بیدار شدی و همچین هیجانزده شدی که بیا وببین انگار اولین باری بود که داری بیرون میری حالا خوبه هرروز میریم بیرون وگرنه چیکار میخواستی بکنی خلاصه اینکه رفتیم و حسابی بهمون خوش گذشت بیشتر از همه به شما ...
16 مهر 1391

پارک

سلام قشنگ مامان.امشب من وشما وبابا سه تایی رفتیم پارک ولی امشب با دفعات قبل فرق داشت آخه همیشه که میرفتیم پارک آرین جونم سوار کالسکه بود ولی امشب عزیز مامانی کلی با ماراه اومد وهرجایی هم که خسته میشد که بیشترم خسته میشد بابا بغلش میکرد کلی هم خاطر خواه توپارک پیداکرد وکلی هم خوش گذروند. آرین مامان دیروز که رفته بودیم خونه خاله با صورت خورد زمین الهی فدات بشم که خیلی هم دردش گرفت چون با صورت خورد زمین دماغش کبود شد والبته ورم کرده که توی عکساتم معلومه جیگر طلای مامان                             ...
15 مهر 1391

آرین و این هفته

امشب من وشما بابا وخاله فاطی وتینا ومامانی شام خونه خاله بهار بودیم بمناسبت دورهمی که کلی هم بهمون خوش گذشت عمو حسینم یه شامی پخته بود که اوووووووووم بیا و ببین چه کرده بود دستش درد نکنه عالی بود تو این هفته این دومین بار بود که برای شام رفتیم خونشون دفعه قبل همه خانواده بخاطر تبریک ودادن هدیه خونه نو وامشبم واسه اینکه خوش بگذرونیم که گذشت فردا هم همه خاله ها و مامانی خونه ما هستن واسه ناهار آخه ما خواهرا یعنی خاله های شما هرپنجشنبه دورهمی خواهرونه داریم و ورود آقایون ممنوع .  جمعه هفته قبل هم رفتیم کرج خونه عمو شبش رفتیم خونه مامان جون خوابیدیم البته خودشون نبودن مارفتیم خونشون خودمون سه تایی خوابیدیم واسه اینکه بابا باید صبح میرف...
13 مهر 1391